تبليغاتX
آشوب هایی برای آسایش - دوستی...دشمنی...
سلام

دو هفته ای بود که درگیر درس بودم...

من از دنیای اطرافم همیشه در حال فرارم...پناه من اتاقم،مادرم،پدرم و خواهرم هستند. حال آدمی مثل من وقتی در محیطی مثل دانشگاه قرار بگیرد تا حدی تغییر می کند...من از وقتی آمدم دانشگاه با سه اصل با هر کس رفتار کردم:

۱-من دوست همه هستم و برای هر کس هر کاری توانستم می کنم، ولی  ممکن است همه نخواهند یا نتوانند دوست من باشد.

۲- اگر کسی کاری کرد که برای من خوشایند نبود،حتماً علتی غیر از خصومت داشته زیرا من با کسی دشمنی ندارم.

۳- کارها و حرفهایی که علتش می تواند دشمنی با من باشد را نا دیده بگیرم تا هم خود راحت باشم و هم دشمنم.

با این اصول هیچ گاه نیاز نداشتم به کار های دیگران و پاسخ دادن به آنها و یا انتقام فکر کنم.

حال مشکلم این است که می دانم چند نفری هستند که به شدت از من متنفرند...آن هم از همکلاسی هایم...دو شب بود که راجع به کل دوران دانشگاه فکر کردم و دیدم در حق آنها حتی سر سوزنی بدی نکرده ام...حتی حرکتی که بتوان از آن برداشت کرد که من از آنها بدم می آید.

چه می گویید؟...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/01ساعت 20 توسط برساوش |