تبليغاتX
آشوب هایی برای آسایش
از اینکه هیچ چیز را به چالش نکشیدم عذاب وجدان پیدا کردم...یک کم به نقاشی نگاه کردم و یادم به یکی از همین فلاسفه افتاد:  زنو۱

این فیلسوف با ۳ پارادوکس(متناقض نما) خیلی چیز ها را به هم ریخت تا این که مفهوم حد و سری ها توسط افرادی مثل لایبنیتز تکمیل شد.

من صورت خاصی از یکیشان را می گویم:

برای طی یک مسیر باید نصف آن را طی کرد، برای آن نصف هم، نصف آن باید طی شود و همین طور هی نصف نصف نصف.... تا صفر!(وقتی عددی را بیشمار بار تقسیم بر ۲ کنید به صفر می رسید) یعنی هیچ وقت مسیر طی نمی شود. این پارادوکس هنوز کمی بحث بر انگیز است.

اگه نظری داشتید در همین پست پایینی بگذارید

۱-

http://en.wikipedia.org/wiki/Zeno_of_Elea

+ نوشته شده در شنبه 1387/04/29ساعت 0 توسط برساوش


نقاشی زیر را ببینید؛اگر کیفیتش خوب نیست این لینک را ببینید:

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/6/68/Raffael_058.jpg

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اسمش مکتب آتن است و نقاش آن رافائل.

شاید این نقاشی را دیده باشید اما چند نکته ی جالب در آن نهفته است: معماری ساختمان به سبک کلیسای سن پیتر است. امایک نکته ی مهمتر...حتماً توجه شما را هم دو نفر مرکز نقاشی جلب کرده اند؛ این دو نفر افلاطون و ارسطو هستند که این مدرسه را بنیان نهادند:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فکر می کنید کدام افلاطون است؟ کدام ارسطو؟

ارسطو معروف است به فیلسوف جزییات و افلاطون به فیلسوف کلیات...زمین جزء است و آسمان کل:

آنکه به زمین اشاره می کند ارسطو است و آنکه به آسمان افلاطون.

گفتم معماری آن به سبک کلیساست اما نکته ی دیگر این است که مکتب آتن با کلیسا مشکل داشت و همین باعث بسته شدنش در حدود ۵۳۰ میلادی شد.

پی نوشت۱: درباره ی رافائل http://en.wikipedia.org/wiki/Raphael

پی نوشت ۲: این متن برگرفته از مجله ی جشن کتاب شماره ی ۲ بود؛ مجله ی خوبیست برای هنردوستان(داستان، موسیقی و ...)

پی نوشت ۳: اول درباره ی مبحث ریاضی که خوانده بودم نوشتم اما کمی پیچیده شد، آن را وقتی ساده ترش کردم می گذارم.

+ نوشته شده در جمعه 1387/04/28ساعت 23 توسط برساوش |


موضوعی که این بار میخواهم درباره اش بنویسم موضوع حساسی است: تقابل مذهب و دانش؛ به همین علت فقط از جنبه ی تاریخی نگاه می کنم،همچنین چون درباره ی این تقابل در دورانها و سرزمینهای اسلامی آگاهی کافی ندارم فقط در اروپا آن بررسی می کنم:

در طول تاریخ افراد زیادی در این تقابل شرکت داشته اند که من چند نمونه ی آنها را می نویسم:

1- هیپاتی(370 - 415میلادی) - یونان

زنی دانشمند آنچنان که به رأی فلاسفه ی مکتب اسکندریه رأس کرسی فلسفه به وی پیشنهاد شد. درباره ی او اطلاعات کم و ناقص هستند اما به طور کلی درباره گیرایی و جذبه ی او هنگام سخن گفتن، نوشته شده شده است. این دانشمند به دستور پیشوای مذهبی اسکندریه در جلوی چشم مردم کشته و در آتش افکنده شد.

مقدمه ی 2و3و4: بطلمیوس(حدود 84-160میلادی) بیان کرده بود که زمین مرکز جهان است. گفته ی وی با این اعتقاد مذهبی که چون انسان اشرف مخلوقات است پس روی اشرف سیارات است درآمیخت و جنبه ی مذهبی پیدا کرد.

2- کپرنیک(1473-1543میلادی) - لهستان

اولین کسی که به صورت علمی درباره ی مرکز بودن خورشید و گردش سایر اجرام به دور آن سخن گفت. این حرف را مسلمانان و یونانیان نیز قبلا گفته بودند اما نتوانسته بودند آن را بررسی کنند. با توجه به این که وی یک کشیش بود، در زمان حیاتش جدالی جدی با وی در نگرفت گرچه بسیاری به وی توهین کردند اما پس از مرگش کتابش در بسیاری از کشور ها ممنوع دانسته شد.

3- جیوردانو برونو(1548-1600میلادی) - ایتالیا

کسی که به نظریه ی کپرنیک معتقد بود اما به شکل دیگری؛ او می گفت انسان اشرف مخلوقات نیست پس زمین نیز فقط یکی از نقاط قابل زیست جهان است. برونو پس از سالها شکنجه، زنده در آتش سوزانده شد.

سخن گفتن از برونو شاید به طور مستقیم بر این بحث دخالت نداشته باشد زیرا وی مستقیما با مذهب به جدال پرداخت.

4- گالیلئو گالیله(1564-1642میلادی) - ایتالیا

اولین کسی که شواهدی تجربی در اثبات نظریه ی کپرنیک به دست آورد. او مدتها سعی در نشان دادن آن شواهد به پیشوایان مذهبی بود اما آن ها نمی پذیرفتند. او را به دادگاه کشاندند و وادار به توبه از حرف خویش کردند، او نیز گفت:"من توبه می کنم اما زمین از حرکت خود توبه نمی کند". گالیله سالهای آخر عمر بینایی خویش را از دست داد. جایی شنیدم که دختر وی یک مذهبی متعصب بوده است آنچنان که پس از مرگ گالیله مقداری از دست نوشته های وی را می سوزاند اما مقداری را یکی از دوستان گالیله نجات می دهد.

از این دست انسان ها بسیارند. این تقابل امروزه نیز وجود دارد اما به علت تجربی و عملگرا شدن دانش، اشکال پیچیده ای به خود گرفته است.

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/04/22ساعت 17 توسط برساوش |


سلام...

دو سه هفته شده است که جدی کتاب می خوانم...مقایسه ای خواندم بین گوته (Goethe)و نیوتون(Newton) در کتاب دانشمندان و هنرمندان1 نوشته ی پرویز شهریاری2 شاید برای شما هم جالب باشد

فقط قبل از خواندن اگر دوست داشتید لینک های زیر را ببینید، از ویکیپدیا ست:

http://en.wikipedia.org/wiki/Isaac_Newton

http://en.wikipedia.org/wiki/Goethe

نیوتن نظریه این دارد به نام نظریه ی رنگها؛ به صورتی کاملاً علمی به علل وجود رنگها و دیده شدن آنها و پدیده های جانبی پرداخته است. در اواسط این کارها به آزمایش هایی روی آورده است که محیط هایی خاص می طلبند کمی از طبیعت دور می شود. حال جالب است که گوته کارها و نظریه های او را به شدت مورد حمله قرار داده! آقای شهریاری معتقدند این حمله به واسطه ی دور شدن نیوتن از طبیعت است زیرا گوته استدلال می کند چگونه می توان از طبیعت دور شد اما آن را بررسی کرد. جالب است که گوته خود به آزمایش در این زمینه پرداخت و نظریه ای ارایه کرد اما نتوانست در مقابل نظریه ی نیوتن پایدار بماند.

حال نکته ی جالب این است که در جهان امروز فیزیک و شیمی ریاضی خیلی مهم است به گونه ای که فاینمن3(Feynman) می گوید ریاضی تهی است اما من نمی توانم بدون آن فیزیک خود را توصیف کنم. ریاضی علمی انتزاعی است و با دخالت آن در فیزیک(به طور کلی طبیعت شناسی) داریم همان که گوته به باد تمسخر گرفت را انجام می دهیم...اما چرا پیش بینی هایمان درست در می آید؟

منتظر نظرات شما هستم...به دیگران هم بگویید!..اگر گفته ای در این زمینه باشد در پست های بعدی جواب خواهم داد.

------------------------------

1- این کتاب هدیه ی کسی است که گاهی در وبلاگم با نامهای مبهمی گفته می گذارد. از او متشکرم.

2- http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B2_%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C

3- http://en.wikipedia.org/wiki/Richard_Feynman

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/16ساعت 23 توسط برساوش |


سلام

من چند روز است که در خانه نشسته ام و دارم با کتاب زندگی می کنم...فلسفه،عرفان،روانشناسی، فیزیک ونجوم و ریاضی و منطق...بعد روی آنچه خواندم فکر می کنم...مسلماً با این رفتار ها انسان عادی تلقی نمی شوم...حال می خواهم در باره ی مطلبی بنویسم که ذهنم را مشغول کرده بود:

تیمارستان و دیوانه ها

چرا یک نفر را دیوانه می دانیم؟ چون رفتار هایی را انجام می دهد که ما انجام نمی دهیم و اگر ببینیم تعجب می کنیم...چرا رفتارهای وی مطابق میل ما نیست؟ چون از سیستم منطقی که ما می شناسیم پیروی نمی کند...

آیا سیستم منطقی ما درست و سالم است؟...

حال قسمت فاشیستی ماجرا: این انسان می بریم به یک جایی تا یاد بگیرد مثل ما باشد...چرا قدرت این کار را داریم(قسمت دموکراتیک ماجرا) چون تعداد دیوانه های عالم کمتر از ماست(که ادعای دیوانگی در ملاء عام نداریم)...حال اگر تعداد آنها بیشتر بود چه؟...شاید برعکس می شد..!

ما روی محور اعداد حقیقی زندگی می کنیم ولی آن ها در صفحه ی اعداد مختلط هستند..ما فقط قسمتی از آنها را می فهمیم که از جنس ما باشد...

 

خوب...به نظر شما من این وسط کجام؟!!!

+ نوشته شده در جمعه 1387/04/14ساعت 18 توسط برساوش |


سلام...در تعطیلات عیدداشتم فلسفه می خواندم و در اینترنت چرخ می زدم که در جایی با زدن اسم هگل یک نقاشی از رنه ماگریت پیدا کرد...او و سبک سورئالیسم را کم و بیش می شناختم(اولین آشنایی من با این سبک از نقاشی سالوادر دالی شروع شد)۱ اما با این اتفاق به دقت بیشتری در باره اش خواندم، شاید برای شما نیز جالب باشد:

رنه ماگریت نقاش بلژیکی که طرفدار سبک سورئالیسم بود در ۱۸۹۸ به دنیا آمد و در ۱۹۶۷ درگذشت. برنار نوئل درباره ی او میگوید:"اگر ماگریت را از سورئالیسم بگیریم به وضوح می بینیم که این سبک چه از دست داده است؛ اما اگر سورئالیسم را از ماگریت بگیریم نمی توانیم ببینیم چه چیزی از او کم شده است."۲

چند نقاشی از وی:

و اما نقاشی استراحتگاه هگل:

ماگریت درباره ی این نقاشی گفته است: این تصویر حاصل سوألی بود: چگونه می توانم یک لیوان آب را به گونه ای بکشم که نه بی اثر باشد، نه خودشرانه و نه عجیب بلکه خلاق...و حاصل این شد و با خود گفتم هگل(انسان خلاق) نسبت به این که شیء دو عملکرد متضاد دارد میتواند حساس باشد!

-----------------------------------------

۱- نمونه ی در دسترس آثار این نقاش روی جلد کتاب تست فیزیک اول دبیرستان موسسه ای چاپ شده بود.

۲- به نقل از کتاب آشنایی با آثار ماگریت،برنار نوئل،محسن کرامتی،انتشارات بهار

+ نوشته شده در جمعه 1387/04/07ساعت 12 توسط برساوش |