من برگشتم...امتحان ها تمام شدند و من گمگشته باز آیم به وبلاگ!
فقط بگم از ۵ تا امتحان سه تاش خیلی خوب شد، یکی بد نشد و یکی افتضاح.
این آخرین پست من تا ۲۸ خرداد است...امتحاناتم شروع می شود...از این که نیستم...به وبلاگهاتون سر نمی زنم شرمنده تا ۲۸ خرداد...
فعلا خداحافظ
این آهنگ را بشنوید
http://www.hawkeindustries.net/music/pinkfloyd-keeptalking.mp3
همانطور که هویداست کار پینک فلوید است... اما یک نکته ی مهم در این آهنگ است..آن هم دکلمه ی آن است...زیرا این دکلمه کار استیون هاوکینگ(Stephen Hawking)، فیزیکدان مهم انگلیسی است ...شاید بگویید که چه؟...این فیزیکدان به طور کامل فلج است و حتی تکلمش با دستگاه انجام می شود...حال نگاهی به ترانه بیندازید:
For millions of years mankind lived just like the animals
Then something happenend which unleashed the power of our imagination
We learned to talk
There's a silence surrounding me
I can't seem to think straight
I'll sit in the corner
No one can bother me
I think I should speak now ___________ Why won't you talk to me
I can't seem to speak now ____________ You never talk to me
My words won't come out right ________ What are you thinking
I feel like I'm drowning _____________ What are you feeling
I'm feeling weak now _________________ Why won't you talk to me
But I can't show my weakness _________ You never talk to me
I sometimes wonder ___________________ What are you thinking
Where do we go from here _____________ What are you feeling
It doesn't have to be like this
All we need to do is make sure we keep talking
Why won't you talk to me _____________ I feel like I'm drowning
You never talk to me _________________ You know I can't breathe now
What are you thinking ________________ We're going nowhere
What are you feeling _________________ We're going nowhere
Why won't you talk to me
You never talk to me
What are you thinking
Where do we go from here
It doesn't have to be like this
All we need to do is make sure we keep talking



دو هفته ای بود که درگیر درس بودم...
من از دنیای اطرافم همیشه در حال فرارم...پناه من اتاقم،مادرم،پدرم و خواهرم هستند. حال آدمی مثل من وقتی در محیطی مثل دانشگاه قرار بگیرد تا حدی تغییر می کند...من از وقتی آمدم دانشگاه با سه اصل با هر کس رفتار کردم:
۱-من دوست همه هستم و برای هر کس هر کاری توانستم می کنم، ولی ممکن است همه نخواهند یا نتوانند دوست من باشد.
۲- اگر کسی کاری کرد که برای من خوشایند نبود،حتماً علتی غیر از خصومت داشته زیرا من با کسی دشمنی ندارم.
۳- کارها و حرفهایی که علتش می تواند دشمنی با من باشد را نا دیده بگیرم تا هم خود راحت باشم و هم دشمنم.
با این اصول هیچ گاه نیاز نداشتم به کار های دیگران و پاسخ دادن به آنها و یا انتقام فکر کنم.
حال مشکلم این است که می دانم چند نفری هستند که به شدت از من متنفرند...آن هم از همکلاسی هایم...دو شب بود که راجع به کل دوران دانشگاه فکر کردم و دیدم در حق آنها حتی سر سوزنی بدی نکرده ام...حتی حرکتی که بتوان از آن برداشت کرد که من از آنها بدم می آید.
چه می گویید؟...


