چهارشنبه هفته ی قبل که به طور غیر رسمی روز آخر دانشگاه بود، با طرح یکی از دوستان،در دانشکده سفره ی هفت سین پهن کردیم...هنگامی که سفره کامل شد...با تمام همکلاسی ها کنار سفره ایستادیم و عکس گرفتیم...لحظات خوبی بود...خاطرات آن روز خوبند...امیدوارم هیچ گاه فراموش نکنم.
امروز سالگرد رفتن آرمان است...همچنین آن شش نفر دیگر...اطرافیانم ناراحتند و من غمم را در وبلاگم خالی می کنم تا آنها مرا غمگین نبینند.
چه روزهایی...چه شب هایی...ساعت ۳ بامداد...فقط یک ناگفته مانده: هرگز از مسؤولان حادثه نمی گذرم...کسی که هنگام توضیح(توجیه) علت حادثه گفت: هفت نفر که چیزی نیست، فلان دانشگاه چند روز پیش ۲۰ نفر کشته داده است.
در روزنامه ی قدس امروز یادی از این هفت نفر شده است:
http://www.qudsdaily.com/archive/1386/html/12/1386-12-26/page0.html
با تشکر از آقای صبوحی
یک انسان پر انرژی...شاد...خندان...شاید درون خود دنیایی خراب داشته باشد. دنیایی که هنگامی که با دیگران است از آن بیرون می آید...دنیای تنهایی من در اتاقم جریان دارد...جایی درون خودم...اما برون از جهان...
امروز نیز یادش با من بود...آرمان...آرمان...اما یاد او فقط با من نیست...یکی از دوستانش که اکنون همانند برادری برای من است نیز در یاد اوست:
امروز مجله ای ورق می زدم...در آن گزارش یک آمار گیری چاپ شده بود...پرسشنامه ای در میان جوانان پخش شده بود...یکی از نتایج آن این بود که بیش از ۵۰٪ آنان نمی دانستند فردوسی در کدام ناحیه ایران زیسته و در چه قرنی...خیلی ها حتی نمی دانستند چه دوره ای...
حال شاید شما نیز ندانید که فردوسی در تابران توس زیست...در اواخر قرن ۴ و اوایل قرن ۵...
(امید وارم با خود نگفته باشید کلمه "توس" را باید با ط نوشت.)
من یک جوانم...خیلی کتاب خوان نیستم...از اصطلاحات مذموم نسل خودم استفاده می کنم(به جای خود سه سوته یه حالی بهت می دم)...اما این موارد به ظاهر ساده را نیز می دانم یا می خواهم که بدانم...آی جوون...اگه حال نمی کنی کتاب دستت بگیری...می گی زاغارته...خوب تو که دست به کیبوردت ملسه...یه سرچ تو گوگل...یا از اون بهتر ویکی پدیا...
چه دردناک...عبارت وقت ۱۰ دقیقه...برای امتحان فیزیک...آن هم از سوی کسی (یا کسانی) که ادعای علم پیشگی دارند...
این یعنی من تو و تفکرت را محکوم می کنم که در ۱۰ دقیقه فکر کنید...یک نوع فاشیسم فکری...
من دور خود دیوار کشیده ام...گاهی اوقات جهل خیلی شیرین است ...اما وقتی خود را به جهالت می زنم...
دانستن...فهمیدن...انکار کردن...فکر کردن...
امروز یکی از هم کلاسی هایم حرفهای زیبایی درباره ی فهمیدن زد:
هیچ وقت فهم حاصل نمی شود...زیرا فهم را در آن می دانم که بتوان پدیده ای را بدون خطا بیان کرد، که این کار غیر ممکن است.
من اسم این تعاریف را می گذارم فهم مطلق..
هفت اسم امروز و دیروز توی ذهنم صدا می کرد:
آرمان، رضا، علی، علیرضا، مجتبی، فرید، مرتضی
۶ دانش جوی ریاضی شریف و یکی تهران
حالا هیچ کدام نیستند...
صد بار به خودم می گم بارون فقط تجمع مولکول های آب و چگال شدن قطره است که گرانش باعث سقوطش می شه...اما گاهی اوقات دیگه منطق جواب نمی ده
چند سال پیش زیر بارون کسی رو تو همین ماه از دست دادم...۲۶ اسفند ۷۶...های...هوی...اسمش آرمان بود...یک اسطوره برای من...البته فرقش با اسطوره این بود که کنار ما بود...امروز هوا ابری بود...(به قول دوستی من هم نزده رقصیدم!)...بارون نیومده بغض کردم...اونم تو دانشگاه...گرچه مطمـءنم حتی بهترین دوستم هم نفهمید...حالا بغضم رو تو وبلاگم خالی می کنم.
حالا من این ور دنیا به یادشم...یه نفر هم اون ور دنیا
نمی دونم چی دربارش بگم...فقط یه وبلاگ هست که از اون و دوستاش یاد کرده...http://pandul.persianblog.ir/
رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
الان آهنگی گوش می دهم که باعث غمگین شدنم می شود...آدم برفی(snowman)...از شاهکار های دهه ی ۸۰...گروه rainbow ...گیتاریستش ریچی بلکمور...
تا حالا شده ته یک چاه باشید و هوس کنید سقوط کنید؟...حسی که امروز به علل مختلفی دچارش شدم.
نمی دونم اگه الان شکسپیر بود چی می گفت...اکثر ما ها می چپیم تو یه دخمه و می شینیم جلوی چیزی که صد بار دیدیمش اما باز هم با چشم گرد بهش زل میزنیم...منظورم همین مونیتوره. با اینکه تو دخمه ایم اما کلماتمون رو اون ور جهان هم می بینن.
سلام
من آرش هستم. دانشجوی فیزیک...مدتی بود که احساس می کردم باید وبلاگ داشته باشم. من خیلی وقت آزاد ندارم و امیدوارم وبلاگم رو ول نکنم. به هر حال من از همه چیز می نویسم ... فیزیک ... نجوم ... فلسفه ... ادبیات ... موسیقی ... فیلم ... زبانشناسی ... خاطراتم و اتفاقاتی که برایم می افتد.
- دریا دریا
چه ات اوفتاد که گریستی؟
تاریک ترک یافتم از آفتاب خود را.
پیسوز اندیشه را چه ات اوفتاد که برافراشتی؟
تابان ترک یافتم از آفتاب خود را. ا.بامداد

